در كوچه منتهي به مدرسه ديدمش ! … با سعي و تلاش ((واكر)) كار كردهاش را بلند مي کرد تا يك گام
به جلوبرود. شكرانهي قدمهايش را با صرف انرژي مضاعف گام به گام پرداخت مينمود .
خدايا اين چه حكمتي است . او بايد اكنون به پهلوي همسالانش مشت ميكوبيد … با پاهايش قلاب ميانداخت و همكلاسياش را نقش زمين ميكرد و ميخنديد … اما همراه دائمياش ميلهاي به بلنداي قدش ! آخر مگر ميشود با آهن انس گرفت !!
با خشونت سمعكش را به كناري پرت كرد ، كلماتي نا مفهوم از دهانش خارج شد … از وراي عينك سياه و عصاي سفيدش تضاد را تجربه می كند ، نگاهش به دور دستها است گويي ماورا را ميبيند قلب كوچكش در خفقان سينهي مه گرفتهاش تند تند ميتپد ؛ نكند گودالي جلوي پايش باشد پسرك آهسته تر گام برميدارد نگاهش را از اين و آن ميدزدد … درك واژهها دشوار است . با آنچه ميشنود انس ندارد اما محبت را از گرماي دستي كه به ياريش دراز ميشود خوب ميشناسد .
در پي يافتن چراهايش است كه چرخ ويلچرش در چاله چولههاي خيابان ميافتد ، از ته قلب آرزو ميكند كاش كسي به كمكش آيد …!!
سعي ميكنم چشمم را بر همه اين پديدهها ببندم چرا كه ديدن آنها قلبي را كه پس از سالها كار از بودن و خنديدن و گريستن با انواع معلولين خو گرفته را به درد ميآورد … و اين دردي است كه مرا به حركت وا ميدارد.
وقت است تا بار سفربرباره بنديم دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم
تن پوشي از سادگي به بر كردم … و آمدم .
آمدم
تا قلم بيناي نابينايان را چون عصاي موسي بر زمين افكنم جهت را بياموزم و اعلام نمايم كه : كوري ظاهر درد نيست بلكه كوري باطن درد است و لاعلاج ….!
آمدم
تا آهنگ زلال محبت را برگوش ناشنواي خستگيناپذير، از شرشر آبشار سخاوتم بنوازم و به جاي بيزبانها نينديشم ، وبه تصوير كشم تواضع و فروتني هياهوي كودكانه را در عين غرور و بزرگي …!
آمدم
تا بر خطوط كور ذهن كودك ، درس ارزشهاي اصيل بياموزم و بگويم كه هم پرتلاشم و هم كم توقع .
آمدم
تا به كودك (( كمتوانم )) بگويم كه زندگي گاه مانند درياست كه بايد شنا كني و گاه بايد در كوير خشك در عبور از آفتاب سوزان جهل پابرهنه با تلاش مسيرت را طي كني …
آمدم
تا چرخ زنگ زدهي روزگارش را با دست احساس كه نه ،با روح ادراكم بچرخانم !
امـواج پـر معني دانـش خـود را به در و ديوار كـلاس ميكوبد تا من با روح امـيدوارم بر تختهي سياه بنگارم ((سبز بودن)) را .
در هنگامهي خلوص ، در پشت درهاي بسته و دريچهي كوچك رو به آسمان ، تلاش باشم و پابرهنگان ديروز را از خواب چندين ساله بيدار نمايم تا تفسير قدسي (( من دخله كان آمنا )) را بيان كنم .
« معلم» جاودانهترين واژه از ميان فرهنگ لغات است و تكاپو ترانهي هميشه ترنم در گوشش . اين جاودانگي پرتوي از نور رافت و رجاء بر جانم نشاند تا در كرانهي بودنها خيمه زنم و باور كنم كه زندگي سراسر گوناگوني است و انسان تابع مشيت حق .
همراه با ياسهاي سفيد بر آمده از بهشت دست نيازم را بسوي آسمان بلند مينمايم :
اي بينياز يگانه . در تحقق (( لايكلف الله نفس الا وسعها )) تنهايم مگذار .
بهاره جعفري
مجتمع استثنايي خاطره رامش شهرستان بابل