سخت تر از آنچه که می پنداشتم
سلام
امروز به خیال اینکه کاری کرده باشم و مشکلی را بررسی نمایم در یکی از شهرستانها به منزل چند نفر از دانش آموزان استثنایی که محروم از نعمت پدر بودند رفتم ٬ با خودم فکر میکردم که میروم و پس از بررسی مشکلاتشان بخشی از آن را پیگیری و حل می کنم تا مادر و بچه در این شروع سال تحصیلی غم بی سرپرستی را کمتر حس کنند . ولی وقتی پای صحبتشان می نشستم تازه می فهمیدم که چقدر غریبم و بی احساس!
یادم آمد فردی که مسئولیت می گیرد نسبت به قبل بی هوش تر ٬ بی حس تر و فراموشکار تر می شود.
فکر می کردم که اگر لوازم التحریر و پوشاک مورد نیاز شروع سال تحصیلی دانش آموز یتیمی را تامین نمایم (البته با پول سرانه خودش) خیلی کار مهمی صورت گرفته و دیگر امسال با خیال آسوده اول مهر در مدرسه حاضر می شود .
ولی یادم نبود که همکارم در کلاس درس از تک تک بچه ها سوال می کند اسمت چیه؟ تابستان خوش گذشت؟ در چه کلاس های شرکت کردی؟ به کجا مسافرت کردی؟ پدرت چه کاره؟ و ...