دو مطلب

سلام

دو  مطلب را خلاصه خدمتتان عرض می کنم .

۱- کتاب فرهنگ مصور دانش آموز که قبلا معرفی کرده بودم در مدت يک سال به چاپ سوم رسيده با توجه به اينکه به دليل درخواست های مستقيم افراد هنوز وارد شبکه توزيع کتاب نشده .

۲- گروه سرود دانش آموزی مرکز آموزش استثنايی ولی عصر (عج) شهرستان نور در مسابقات فرهنگی هنری مرحله شهرستانی در مقطع آموزش ابتدايی حايز رتبه اول گرديد.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
مادر سپيد

نگاه كرد م پايين پله ها پيرمرد توي ويلچر كهنه اش ميلرزيد ! كمي ايستادم و به ايشان نگاه كردم ديدم انگار نه انگار گفتم شايد برند سراغ قفسه كنسرو اما نرفتند ، قفسه پر از كنسرو هاي جورواجور با ماركهاي متنوع بود , به كوچيك اون رو برداشتم و به طرف پيرمرد رفتم درب رو كه بازكردم صندوقدار بي ادب پرسيد كجا خانوم ؟ حساب نكردي با غيظ نگاهش كردم و گفتم خجالت بكش ! به پيرمرد كنسرو رو دادم و گفتم آقا اين رو ميخوايي ! نگاهي كرد و بي خبر از همه جا گفت خوبه ممنون همان دربان كه انگار جنس قيمتي از فروشگاه داره خارج ميشه اومد طرف درب ،با ناراحتي گفتم فقط يه كنسرو ميخواست ! اصلا به روز خودشون نيادوردند ! ....

مادر سپيد

به بهانه روز معلولين من هم ميخواستم چند خط بنويسم ببخشيد که اينقدر تلخه ! كلينيك توانبخشي كه من هر هفته حسن رو براي كاردرماني ميبرم واقع در خيابان ظفر بين ولي عصر و آفريقاست انتهاي خيابان ظفر (شهيد دستگردي) فروزشگاه بهزيستي نسبتا بزرگيه كه من معمولا از آنجا براي تغذيه حسن و گاهي مايحتاج عمومي خريد ميكنم !چون تنها جاي قابل دسترسه تقريبا مجبورم هميشه از اونجا خرید کنم برخوردهايي ديدم از پرسنل نفهم اونجا كه انتظار نداشتم !ديروز يكشنبه عصر حدود ساعت 4 بود كه با حسنين رفتم طرف فروشگاه جلوي پله ها آقايي حدود 50 ساله روي ويلچر نشسته بود ، بچه ها خواب آلود بودند يكي به بغل و يكي آويزون به زور خودمو از پله ها بالا كشيدم كه شنيدم يكي از پرسنل رو صدا زد و گفت : يه لوبياي كوچيك بديد (كنسرو) و مارك اون رو هم پرسيد و خواست براش بيارند ... همان صندوق دار چندش آور هم لم داده بود رو ي كرسي رياست جمهموريش و پوزخند ميزد ! داخل كه شدم يكي ديگه ايشان مشغول چيدن قفسه بود با ناباوري شنيدم گفت ولش كنيد محلش ندين ! اون يكي كه با پيرمرد صحبت كرده و قول داده بود جنس رو براش ببره با بقيه همكاراش شروع كردن به پچ پچ خنده و استهزاء ...

مادر سپيد

ديدم خيلی بی غيرتی اگه بازم بخوام از اونجا خريد کنم ! با اينکه مجبورم دو برابر هزينه ای که اونجا ميکردم برای خريدم هزينه کنم اما اصلا ناراحت نيستم که ديگه پام رو در هيچ يک مراکز وابسته به بهزيستی نميزارم !‌چون اين فروشگاه آخرين مکانی بود که مربوط به بهزيستی بود و من با رضايت قدم به آنجا ميزاشتم ! ييخشيد اين تقريبا سه پست بود که قصد داشتم در سايت بزارم اما متاسفانه سايت خراب هستش اومدم اينجا سلامی عرض کنم که پست های اخيرتون باعث شد باز هم درد دلی با شما کنم !‌ برای شما آزوی سلامتی ميکنم ! موفق ياشيد .

مادر سپيد

راستی اين ماجرا مربوط به يک روز بعد از روز معلولين هست !!!!!!!!!!!!!!!

مادر سپيد

سلام پست كاملي كه مربوط به اين جريان پايين ميشد رو در بلاگ گذاشتم در صورت تمايل ببينيد ... راستي شما چرا آپ نميكنيد ؟ من چندين بار اومدم و همه مطالبتون رو از نو خوندم ، ميخوايد ازم امتحان بگيريد ؟ :)